"...قدری شوخی کردیم که ناگاه ازطرف دیگر صدای دور باش بلند شد. از هر طرف بانگ می زدند، برو به پیش، بایست، آستین عبا را به پوش. من در کمال حیرت بدان سوی نظر کردم، دیدم یک نفر جوان بلند قامت که سبیل های کشیده داشت سواره می آید و سی چهل نفر با چوب دست های بلند به ردیف نظام از دو طرف او می آیند. در پیشاپیش آنان یک نفر سرخپوش دیو چهر و در پشت سر آن ده بیست نفر سوار با تیپ می آیند. از آقا رضا پرسیدم که این چه هنگامه است؟ گفت: حاکم شهر است، به شکار می رود. به ما گفت راست ایستاده هنگام عبور آن «کرنش» و تعظیم نمایید، چنان که دیگران می کنند. چون نیک نظر کردم دیدم هی از چهار جانب و شش جهت سجده است که مردم می کنند. آن هم ابدا به روی بزرگوار خود نیاورده از چپ و راست هی سبیل های خود را تاب می دهد. گفتم هرگاه تعظیم نکنیم چه می شود؟ گفت آن طرفش را فراشان می دانند و چوب دست های آنان. گویا از حیات هم سیر شده اید؟ گفتم نه! هزار گونه آرزو در دل دارم. در نهایت ادب راست ایستاده هنگام نزدیک شدن حاکم در کمال فروتنی رکوعی به جای آوردیم. «رسیده بود بلایی ولی به خیر گذشت».

چون تا کنون این وضع را در هیچ جایی ندیده بودم. خیلی تعجب کردم، گفتم: آباد باشی ایران، حاکم شهری مانند لندن که دارای هفت میلیون جمعیت است از هرجا تنها می گذرد و احدی اعتنا به شان او نمی کند. ما شاالله حاکم یک ولایت کوچک ما اینقدر جلال و جمعیت دارد. سلطنت باید اینطور باشد..."